بهار؛ مسافری که به زودی از راه می‌رسه

0

بهار هر سال زودتر از اون چیزى که خیال می‌کنیم از راه می‌رسه.
از آخرین روزای اسفند می‌شه نفس سبزشو حس کرد که تو کوچه‌ها می‌پیچه و می‌شه صداى شرشر باروناى توى ناودون رو شنید که با خودشون عطر بهارو میارن.
بهار از همون صبحى شروع میشه که درخت گیلاس حیاط مادربزرگ شکوفه می‌زنه و این همه صورتى می‌شینه تو دلامون و رنگ می‌زنه به خنده‌هامون.
بهار همون خنکى اردیبهشته که خاطر آدمو می‌بره تا روزهاى دور شیراز، تا باغ ارم و سنگ‌فرش‌های پر از بهارنارنجش.
بهار خورشیداى گرم و نارنجى خرداده که شیطنت تابستونو داره تو خودش و پر از طراوت بهاره.
بهار همون سپیده دمیه که بعد از یه شب طولانى از راه می‌رسه، همون فجر صادقى که آب می‌کنه یخ روى دلهامونو، سبز می‌کنه خیال و آرزوهامونو.
بهار شاید حس خوب نماز صبح باشه توى اولین روز هفته، تو صحن امامزاده‌اى شاید، همون خواب خوشى باشه که بعد از مدت‌ها تعبیر شده.
بهار همون اتفاق غیر منتظره‌ست که تمام دلتنگى عصر جمعه رو با خودش می‌بره، مثل یه سبد پر از لاله که می‌شینه گوشه اتاق و حجم میده به دورهمى‌هامون.
بهار ترشى دلخواه گوجه سبز و چغاله‌ست، مرور تمام خاطرات خوبه، مثل شعراى بچگى خاطره‌انگیز و آشناست
هیچ‌کس نمی‌دونه بهار دقیقا کى از راه می‌رسه، یه روز بى خبر در خونه رو باز می‌کنه و عطرش تمام شهرو پر می‌کنه و کلاغ تو راه مونده‌ قصه‌هاى زمستونو بالاخره به خونش می‌رسونه.
بهار خود ماییم
وقتى امید براى کوچک‌ترین دلخوشی‌ها تو دلمون جوونه می‌زنه.

نوشته‌ مریم قمی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.